تبليغاتX
تا انتها







تا انتها

يادداشتهاي خبري و مناسبتي اين دو نفر...

سلام من اومدم

گفتگوباخدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کردم . خدا پرسید: پس تو می خوای با من گفتگوکنی، من در پاسخ گفتم اگر وقت دلرید. خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است. پرسیدم چه چیز تو را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: کودکیشان اینکه انها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند بزرگ شوند و وبادره پس از مدتها ارزو می کنند باز کودک شوند. اینکه انها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست اورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته اشان را باز جویند. اینکه با اضطراب به اینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند.بنابراین نه در حال زندگی می کنند نه در اینده اینکه انان به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که هرگز نزیسته اند. دست های خدا دست هایم را گرفت و مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم : به عنوان راهنما می خواهی کدام درسهای زندگی را به عزیزانش بیاموزند؟ گفت: بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنندکه عاشقشان باشد همه کاری که انها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب انها که دوستشان داریم ایجاد کنیم . اما سالها طول می کشد تا این زخمها را التیام بخشیم. بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد. بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و انرا متفاوت ببینند.بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند . من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو سپاس گزارم ایا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید؟ خدا لبخند زد و گفت:فقط اینکه بدانند من اینجا هستم همیشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 18:21 توسط نگار بزرگزاده |

روزي سه دهم مطلب!

اينجا تاانتهاست...

سلام پس از مدتي مطلب ننوشتن امروز مي خواستم چند تا خبر خوب و داغ راجع به يورو 2008 و اتفاقات داخلي كشور بنويسم. اما نا خود آگاه به ذهنم رسيد كه امروز 24 خرداده. دقيقا يك سال پيش در چنين روزي من اين وبلاگ رو همراه با نگار بزرگ زاده درست كردم. از اول هم قرار بود اسمش تاانتها باشه.( ماشاالله اسم دزدي مون هم خوبه! (استغفرالله!!) تاانتها نام قبلي برنامه 45 دقيقه شبكه خبر بود. برنامه اي كه بيشتر درش مسايل اجتماعي و سياسي مطرح مي شد.)

اول قرار بود هر روز نگاهي به تقويم داشته باشيم و اتفاقات مهمي رو كه در روز خاص اتفاق افتاده شرح بديم. گرچه من خيلي زود اين قرار رو فراموش كردم و از مطلب دوم به بعد شروع كردم به خبر ورزشي نوشتن! قالب اصلي خبرهاي ما همون طور كه خودتون هم مي دونيد اولش ورزشي بود بعد به سمت اجتماعي رفت و الان هم كه بيشتر سياسي شده. تمام مطالب اين وبلاگ رو دوست دارم اما ا زهمه بيشتر يك انتقاد ( به خاطر اينكه بازخوردهاي عجيب و غريبي داشت) و بعد هم ويژه نامه ها ( چونكه آخرين مطلب سال 1386 بود).

 مطالبي رو كه راجع به هشدار براي كم مصرف كردن گاز مي نوشتم اصلا دوست نداشتم. چون موضوع ناراحت كننده اي بود.

از تكيه كلام الحمد الله و استغفرالله هم خيلي لذت مي برم. به نظرم خيلي جالبه!

 يه نكته مهم ديگه اين كه اين مطلب 132 ماست! بله صد و سي و دوم. به طور متوسط روزي سه دهم مطلب! در تابستان سال گذشته بعضي روزها حتي سه پست هم داشتيم!

 آمار بازديدها: بر اساس امار گير سايت وبگذر تا به حال 5118 بازديد از اين وبلاگ صورت گرفته(‌گفته باشم از اين بيشتر بوده!) در ميان كشورهاي بازديد كنند گان اول ايران، دوم كانادا( در مقابل نام كانادا ذكر شده 361 بازديد. اولا كه از اين تعداد خيلي خيلي بيشتر بوده. مطمئنم. دوم اينكه جالبتره بدونيد تمام اين حدودا 400 بازديد فقط و فقط از طرف يه نفر صورت گرفته!!!!!!!!!!!!!! و اون هم كسي نيست جز.. اگر اجازه بدن اسمشون رو مي گم. واقعا از ايشون متشكرم كه هميشه نظرات سازنده اي رو داشتند.)سوم انگلستان با 109 بازديد، چهارم كويت با 81 بازديد، پنجم آمريكا با 53 بازديد و.. الي آخر... پر بازديد ترين روز هم در ششم اسفند بوده با 49 بازديد.

 يك سال گذشت. ما با مطالب گوناگون در خدمتتون بوديم. بسيار بسيار متشكرم از اينكه همراهي كرديد. نظرات سازنده تون رو مي خونديم و استفاده مي كرديم. و يه بار ديگه هم از شما درخواست مي كنم كه تاانتها همراه ما باشيد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 11:58 توسط مريم فشندي |

دو خبر

سلام

پس از دوهفته باز هم خیلی خوشحالم از اینکه دوباره مطلبی رو در این وبلاگ می نویسم. دلیل اصلی اینکه ما در این چند روزه مطلب نداشتیم این بود که خیلی از دوستان امتحان دارند و بالطبع نمی تونن مطالبی رو که من اینهمه!!! براش زحمت کشیدم رو ببینند. برای همینه که مطلب نمی سم.

در هر صورت سری بزنیم به خبرهای امروز که خیلی وقته خبر نداشتیم:

خداحافظی علیرضا حیدری از کشتی

من هم واقعا شوکه شدم. آقای حیدری امروز در سری مسابقات جام تختی پس از پیروزی در 2دقیقه اول بازی تشک  کشتی رو بوسیدند و از این ورزش خداحافظی کردند!!!

در این بازی که مقابل جعفر دلیری برگزار می شد ایشون تونستن با دو خاک و کسب چهار امتیاز دوقیقه اول بازی رو به نفع خودشون به پایان ببرن و بعئ هم با بوسیدن تشک کشتی از این ورزش خداحافظی کردند..( الله اکبر!)

کمبود قند و شکر شایعه است

معاون وزیر بازرگانی یعنی آقای محمد صادق مفتح گفتن کمبود قند و شکر شایعه است و هیچ گونه کمبودی در خصوص کمبود قند و شکر و چای در کشور وجود ندارد. ایشون در این خصوص گفتن: بيش از 2 ميليون تن موجوي قند و شکر است و در حال حاضر ميزان موجودي کارخانجات قند و شکر به بيش از يک ميليون و 200 هزار تن مي رسد. و میزان موجودی در انبار های شرکت بازرگانی هم به 700 هزار تن می رسه.

محمد صادق مفتح

امیدوارم این شایعه هم مانند سایر شایعه ها مثل گرانی نباشه. آخه می دونید که ما اصلا گرانی نداریم!! وزارت بازرگانی هم چند روز پیش توصیه کرده بود مردم پودر گران نخرند...

چند روز پیش اعتماد نوشته بود در تبریز کمبود قند و شکر وجود داره.

امروز همون طور که می دونید تعطیل اعلام شده و من هیچ گونه خبر خاصی پیدا نمی کنم. پس خداحافظ!.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:21 توسط مريم فشندي |

من  ايراني ام ، ناسپاس و فراموشكار

اين روزها با نزديك شدن به سوم خرداد و سالروز آزاد سازي خرمشهر  باز هم همه به ياد  اون روزهاي جنگ مي افتند و شايد بحث دوباره درباره دفاع مقدس داغ بشه. صحبت هايي راجع به  دفاع مردمي از اين شهر، اشغال نوزده ماهه خرمشهر، عمليات بيت المقدس، وقايع سال 1361..

نه، اشتباه كردم. اينها حرفهايي  نيست كه جوانان امروز ايران راجع به جنگ مي زنند. خيلي از جوانان يا در اون زمان خيلي كوچيك بودند و قادر به تميز مسايل نبودن  و يا اينكه اصلا به دنيا نيومده بودن. واقعا جوانان ايراني از اين جنگ نابرابر چي مي دونند؟ هيچي .. هيچ. ولي خيلي خوب مي تونن راجع به سهميه بندي ها ، راجع به حق خوري ها و خيلي چيزهاي ديگه صحبت كنند.  جوانان امروز و ديروز...

اون جواناني كه دسته دسته رفتند و جون دادن براي همه ماها... اون موقعي كه مي رفتن و جنگ مي كردن خيلي از  مردم بهشون مي گفتن نور چشمي، بچه بسيجي(‌به عنوان يه حرف زشت..) و خيلي چيزهاي ديگه. باز هم با بي ادعايي رفتن و براي من وشما جنگيدن.. يا به فيض شهادت رسيدن، يا سال هاي متمادي رو در اسارت گذروندن و يا .. با  خيلي هاشون با دردي هميشگي از جبهه و جنگ برگشتن. و الان هم نوبت رسيده به فرزندانشون  كه شب تا صبح توسط جوانان ديگه سركوفت بخورن كه تو سهميه داري... تو حق ما رو خوردي... شماها با همين جنگ به خيلي جاها رسيديد... پدرت رفته جنگيده؟ دستش درد نكنه چه ربطي به تو داره؟...  و اينكه واقعا چه ربطي به تو داره؟؟

چند روز پيش پاي صحبت يه دانشجوي پزشكي نشسته بودم كه تعريف مي كرد چند تا از همكلاسي هاش با سهميه وارد شدن و البته رتبه شون از اين خانوم كمتر بوده. شكايت داشت كه چرا  اين جوونا بايد با رتبه اي كمتر در دانشگاه اين خانوم درس بخونن؟ چرا با اينكه اين خانوم  زحمت بيشتري كشيده و اونها زحمت كمتر !بايد  يه نتيجه ببرن؟

من جوابي  به اين پرسش ها نمي دم. فقط اينو مي گم كه متاسفانه ما ايراني ها يه صفت خيلي بد داريم و اون هم ناسپاسي ماست. خيلي راحت فراموش مي كنيم كه اگر كه اين دسته گل هاي پرپر شده نبودند الان ما هم نبوديم. خون پاك اين عزيزان رو كه براي  پايداري ايرانمون ريخته شده فراموش مي كنيم و اون وقت هر بي عدالتي و هر.. هر كاري كه دلمون مي خواد مي كنيم. ما همه رو فراموش مي كنيم. چهره هاي سياسي .. فرهنگي علمي و حتي هنري و ورزشي.. من ايرانيم... ناسپاس و فراموشكار...

سه خرداد... روزي براي تو

سركار خانم نگار بزرگ زاده،

صميمي ترين دوست بنده و البته نويسنده هميشه غايب تاانتها

تولدت مبارك

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 0:30 توسط مريم فشندي |